داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
به صدای لذتبخش چشمه خروشان و پر سر و صدای روستا بیدار شدم. چشمهای زلال و چشمنواز که با منتهی شدن به یک پرتگاه آبشار صدایی را به نظر میکشد، سلب کرده است سکوت را از روستا. برای چند لحظهای یادی از شب و شرایطم که چطور با حال و آشوب به خواب رفته بودم را فراموش کرده بودم. موهای بلند مشکیام که شبها پهلوان باز میکرد و شانه میکشید و صبحها گیس میکرد را کنار کشیدم؛ انگار این موی سیاه روی صورتم بود تا چیزی یادم نیاید تا موهایم را زدم پشت گوشم، ماجرای این اواخر غم شب گذشته مثل برق از جلوی چشمانم رد شدند.