داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
«روژان»، که هرگز پدر و مادر خویش را ندیده و از کودکی تحت سرپرستی عمهاش زندگی کرده است پس از اصرارهای فراوان، سرانجام دفتر خاطرات مادر را از عمه گرفته و به راز هولناک سالهای گذشته پی میبرد. مادر روژان که دوست صمیمی عمه «شهربانو» بوده، از طریق وی، با برادرش آشنا شده و این دو به سختی به یکدیگر علاقهمند میشوند. اما پدر دختر قصد داشته او را به عقد برادرزادۀ خویش درآورد، و همین سرآغاز تمام مشکلات است. «شاهرخ» زمانی که درمییابد در عشق شکست خورده، به شهرستانی در اطراف تهران رفته و پس از ازدواج زندگی جدیدی را آغاز میکند. اما پس از دو سال بازگشته و با اغفال «راهله»، مسیر طبیعی زندگی او را تغییر میدهد. راحله پس از این که متوجۀ کودک درونش میشود نزد شاهرخ رفته و از او تقاضای کمک میکند اما راه به جایی نمیبرد. او ناچار میشود به تنهایی و با بیماری سختی که گریبانگیرش شده، کودک خود را به دنیا آورد. در آخرین روزهای حیات، شهربانو به یاریاش آمده و عهد میکند برای همیشه از نوزاد نگهداری کند. و اکنون پس از گذشت سالها، هنگامی که روژان بالاخره با واقعیت کنار آمده است، ناگهان شاهرخ با عذاب وجدان و نادم از آنچه روا داشته، برای اولینبار، خود را به دخترش معرفی کرده و از وی تقاضای بخشش میکند.