داستانهای اجتماعی
داستانهای اجتماعی
این داستان کوتاه گفت و شنود پدر و پسری است که با هم به کوهپیمایی رفتهاند. پدر قهرمان بازنشستهی کشتی است و پسر خردسال این را نیک دریافته که پدر غمی پنهانی دارد و همواره چیزی او را میآزارد، اما او هیچگاه راز درونش را برای کسی برملا نکرده است. به گفتهی خود وی او مثل کبک میخرامید، مانند طاووس پر میآراست و مثل عقاب شکار میکرد. پدر در گفتوگو با پسرش میگوید که او کلاغها را دوست دارد، چون نه کسی را گول میزنند و نه به دام کسی میافتند. پدر از این که جوانان آیندهدار را به میان جمعیت و به تشک میکشاند و با خفت برزمینشان میکوبید، دچار عذاب وجدان شده بود.