داستانهای تخیلی اسباببازی - داستان عروسکها - داستان
داستانهای تخیلی اسباببازی - داستان عروسکها - داستان
در این کتاب مصور و رنگی از مجموعه "باب"، باب برای تعمیر لولههای فاضلاب به مزرعه آقای "پیکل" میرود. باب حین کار تعدادی استخوان پیدا میکند که بسیار بزرگ است. او از مدیر موزه میخواهد تا به مزرعه بیاید. مدیر موزه پس از دیدن استخوانها میگوید که آنها متعلق به یک دایناسور هستند. او آنها را به موزه میبرد و اسکلت کامل یک دایناسور را میسازد. بدین ترتیب موزه شهر باب مشهورترین موزه دنیا میشود.