داستانهای آلمانی - قرن 20م.
داستانهای آلمانی - قرن 20م.
این رمان یک تراژدی غیرمنتظره و انعکاسی از زندگی شخصی و روحیات «هرمان هسه» است. 10سال پیش، وقتی «یوهان وراگوت»، زمینی بهنام «اِسپَرلُوس» خرید و به آنجا نقلِ مکان کرد، خانهی اربابی کهنسالِ رهاشدهای بود با کورهراههای باغ. «وراگوت»، معبد آن را ویران کرد و کارگاه نقاشی جدیدی بنا نمود. وی مدت 7سال در آنجا سرگرم نقاشی بود. پسرش «آلبرت» را به مدرسه شبانهروزی فرستاد تا کمتر با او رودررو باشد. خانهی اربابی را به همسرش «آدله» و خدمتکاران واگذار کرد. او در همان کارگاه مانند مردان مجرد میزیست. «پییر»، نام پسر کوچکشان بود که دلبر پدر و مادر و تنها پل ارتباطی بین آنها، کارگاه و خانهی اربابی بود. روزها گذشته بود تا یوهان توانسته بود تابلویی از رودخانهی «راین» با قایق و ماهیگیر و نقشی از ماهیها بکشد. پییر معمولا به اتاق نقاشی پدر میرفت؛ ولی میگفت که هرگز نمیخواهد چون پدرش نقاش بشود، بوی رنگ را دوست ندارد و سرگیجه میگیرد. روزی «بورکهاردت»، یکی از دوستان وراگوت، از ناپلِ ایتالیا به آنجا آمد و... .