داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
دختر فرماندهی نیروی انتظامی شهر زاهدان، توسط دو تن از اقوام قاچاقچیانی، که به دست پدرش به هلاکت رسیدهاند، ربوده میشود. "محمد" و "یاسر" با وجودی که به دختر اعلام کردهاند به قصد انتقام او را ربوده و تصمیم به قتل وی دارند، رفتاری نرم با دختر داشته و کم و بیش در محیط اطراف محل اقامتشان وی را آزاد گذاشتهاند. شبی دختر متوجه میشود عقرب سیاه و بزرگی روی پای یاسر در حال حرکت است. او با شدت عقرب را از بدن جوان دور میکند، اما خود به نیش آن گرفتار میآید. او دیگر متوجهی چیزی نشده و وقتی چشم میگشاید خود را در بیمارستان میبیند. پرستار حاضر بر بالین دختر میگوید "برادرهایش"، که کار واجبی برایشان پیش آمده بود، تمامی خرج بیمارستان را پرداخته و رفتهاند. کتاب حاضر علاوه بر داستان "باران را با خود بیاور" مشتمل بر چهار داستان کوتاه دیگر با این عناوین است: آغاز کبوتر؛ افرای من؛ امشب صدای تیشه از بیستون نیامد...؛ کفتری میخورد آب؛ و پایان یک عشق.