داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
وقتی همه حاضران در کلیسا، برای روح از تن جدا شده پیرزن درون تابوت دعا میخواندند، در آن لحظه ماری برای آن که او را ترک کرده بود، در دل لعنت میفرستاد. قادر به پاک کردن اشکهای آویزان بر روی گونهاش نبود، اما آنچه که گفته خود را پیش از مرگ مری که کنار بالینش نشسته بود و خواهشانه خواسته بود که او را ترک نکند و به وی در پاسخ به او گفته بود: همه ما در این دنیا میهمان هستیم و دیر یا زود میبایست برویم، اگر خودمان هم نخواهیم صاحبخانه جوابمان خواهد کرد.