داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
برای یک لحظه تصمیم گرفتم. میخواستم از اون مرز رد بشم. میخواستم دنیای بیرون رو با چشمای خودم ببینم. این بار با تمام قدرتم پرواز کردم و سرعت گرفتم و به مرز نامرئی رسیدم. چشمام رو تو آخرین لحظه بستم. خدای من رد شده بود. من از مرز نامرئی رد شده بودم. داشتم تو فضای بیرون پرواز میکردم. صدای بلند جک رو از پشت سرم شنیدم. چه کار کردی؟