داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
بچه که بودم، فکر میکردم زندان جای بسیار بزرگی است که حتی اگر تمام دوران محکومیتم را هم صرف دیدن بندها و راهروها و سلولها کنم، باز نمیتوانم همه جای آن را ببینم. چندان هم در اشتباه نبودم، زیرا گشتن در بند خودمان هم سالها وقت میگرفت، چه برسد به کلی بندهای دیگر. شاید به خاطر همین هم بود که هیچ وقت تصور نمیکردم جایی غیر از زندان وجود داشته باشد، اما بالاخره برای هر زندانی اتفاقی میافتد که مجبور میشود به چیزهای دیگری هم فکر کند. حالا ۱۵ سال از آن ماجرا میگذرد و من تبدیل به یک زندانی معمولی شدهام که روزها بیزاری میکند تا بتواند هزینه خوشگذرانیهای شبانه در مرکز تفریحات را بپردازد.