داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
پدر و مادر "شیوا" اصرار داشتند که او را برای تحصیل در رشتۀ پزشکی به آلمان بفرستند، اما شیوا نه تنها به تحصیل در آلمان بلکه به رشتۀ پزشکی نیز علاقهای نداشت؛ او قصد داشت در یکی از شاخههای کشاورزی به تحصیل بپردازد، بنابراین به طور مخفیانه و بدون اطلاع خانواده در کنکور شرکت کرد و در رشتۀ مورد علاقۀ خود در شهر شیراز پذیرفته شد. خانوادۀ شیوا با وساطت "علیرضا" ـ پسردایی شیوا ـ و "نازی"، دوست او، به او اجازه دادند در ایران بماند. شیوا در شیراز با دختری به نام "سارا" آشنا شد که جای خالی "نازی" را برایش پر میکرد. او با رفتن به شیراز برای مدتی از علیرضا دور بود ولی در یکی از تعطیلات که به تهران بازگشت با خواستگاری علیرضا روبهرو شد و این موضوع ماجراهای بسیاری را برای او رقم زد.