داستانهای تخیلی دندان
داستانهای تخیلی دندان
در اين داستان تخيلي در سرزميني دور، پادشاهي چاق و تنها زندگي ميكرد و يكدست دندان طلا داشت كه هيچكس مانند آن را نداشت. در يك صبح پاييزي كه پادشاه از خواب بيدار ميشود هرچه دنبال دندانهايش ميگردد آنها را پيدا نميكند، بنابراين دستور ميدهد تا دهان همه مردم را بگردند؛ وزير پادشاه به جستوجو ميپردازد و دختري را پيدا ميكند كه 32 دندان مرواريدي در دهان دارد؛ دختر راز سفيدي دندانهايش را به وزير ميگويد ولي او باور نميكند و دختر نزد پادشاه ميبرد و ...