داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
«وحید» که پدرش را در 2 سالگی از دست داده است، شخصیتی آرام و ریزجثه و لاغراندام دارد، لباسش از بزرگی به تنش گریه میکند و کفشهایی که فقط نامشان کفش است به پا دارد، همچنان با هزاران فکر که ذهنش را مشغول کرده است دواندوان به سمت مغازه بستنیفروشی میرود. پس از رسیدن به مغازه بلافاصله به قسمت زیرین مغازه میرود و لباس کارش را میپوشد. امشب مغازه خیلی شلوغ است و... .