داستانهای آموزنده داستانهای فارسی
داستانهای آموزنده داستانهای فارسی
در روزگاران دور مردي بسيار نادان در شهر كوچكي زندگي ميكرد. روزي مرد در خانه هيچ چيز براي خوردن نداشت. پس به خواست همسرش به بازار ميرود تا اسب و بُزش را بفروشد. او بايد براي رسيدن به بازار از دل جنگل بگذرد. در جنگل سه راهزن با ديدن مرد تصميم ميگيرند تا اسب و بُزش را از چنگ او در بياورند و ...