داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
در این داستان قصههای تلخ و شیرین ایل قشقایی به تصویر کشیده شده است. «لاچین» جوان نیرومند و کارآمد، هجده سال نزد پدر نعلبندی کرده، سیخ و جوالدوز و داغ گوسفند و اسب و سهپایه و چیزهایی دیگر از آهن میساخت. او و خانوادهاش غربتی بودند و اهل قبیله، آنها را بیگانه میدانستند. «حاج امیر»، کدخدای قبیله، دید خوبی نسبت به غربتی جماعت نداشت و آنها را بیریشه و بیسروپا میدانست، ولی لاچین آرزوی چوپانی کردن برای حاج امیر و لذت همجواری با آنها را داشت و آرزو میکرد حرفه و تجربة چوپانی خود را پایهگذاری کند. حاج امیر با وجودی که ارزش لاچین را میدانست ولی با توجه به دیدی که به غربتی داشت چوپانی او را نپذیرفت و او را به چادر مشهدی که آرزوی داشتن چوپانی همانند لاچین را داشت برد و مشهدی با کمال میل پذیرفت. بعد از مدتی خبر فرار خیانتآمیز لاچین با درنا دختر مشهدی که از دو طایفة مختلف بودند همه را در غم و اندوه فرو برد و آبروی طایفه و قبیله را لکهدار کرد. این لکة ننگ با هیچ تدبیری قابل از بین بردن نبود و فقط خون میتوانست آن را پاک کند. ادامة ماجرا را در کتاب میخوانید.