داستانهای تخیلی مداد - داستان
داستانهای تخیلی مداد - داستان
مداد سیاه تنها نشسته بود و به آرزویش فکر میکرد. دوست داشت قصهای بنویسد. صدایی شنید، آن صدا، صدای قصهای بود که میخواست مداد او را بنویسد. اما مداد سیاه از تراشیده شدن هراس داشت. میترسید کوچک شود. قصه میخواست با نوشته شدنش هردوی آنها به آروزی خود برسند. شب مداد سیاه به قفسة کتابها رفت، کتاب قصهای برداشت. هر قصه را که خواند قصهها به او گفتند که آنها را مدادی نوشته است. صبح مداد سیاه مهمترین تصمیم خود را گرفت. نزد تراش رفت و تراشیده شد و خوشحال با همکاری قصه، نوشتن را شروع کرد. این کتاب مصور، برای کودکان گروه سنی «ب» به نگارش درآمده است.