داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
بوی دود دارد خفه میکند، از صدای دستها کلافه شدهام. محمد با صدای نکرهاش میخواند. دود سیاه سراسر اتاق را دور میزند و وقتی به طرف من بر میگردد، میتوانم ببینم که دیگر دور نیست و چشم در آورده است. چشمهای قرمز درشت و از حدقه در رفته، مثل حال مستیهای ایرج وقتی میشد ساقی و توی سگ مستیهایش هر کاری را باید به چشم میدیدیم؛ از عربدهکشی و دعوا و فحشکاری گرفته تا آزار ناموس مردم. با چشمانی قرمز نزدیک و نزدیکتر میشود و بزرگ و بزرگتر. من خشکم زده، اما هادی میخواند و مجید دست میزند.