داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
"یوسف"، که جانبازی شیمیایی است، این روزها به سختی نفس کشیده و با سختی فراوان سعی در برپا نگاه داشتن خویش و ادارۀ خانوادۀ هشت نفرۀ خود دارد. روزی که توان از دست داده، در حالی که قادر به نفس کشیدن نیست، با آخرین نیرو، خویش را به خانه رسانده و از همسرش، حمیده، تقاضای کمک میکند. تلاشهای زن برای درخواست آمبولانس بینتیجه مانده و ناگزیر تقاضای تاکسی تلفنی میکند. در همین حین حال یوسف بدتر شده و دچار ایست قلبی میشود. حمیده با سختی بسیار، سعی در دادن تنفس مصنوعی و شوک قلبی دارد و سرانجام بر اثر تلاشهایش، مرد زندگیاش، بازمیگردد. زن با کمک چند کارگر افغانی و رانندۀ آژانس، یوسف را به بیمارستان رسانده و پس از اقدامات اولیه، مرد جانباز، به بیمارستان جانبازان شیمایی تهران اعزام میشود. در آن مکان، یوسف، دیگر دوستان خویش را ملاقات کرده و با توکل به خدا در انتظار پیشامدهای بعدی میماند.