داستانهای کوتاه فارسی - قرن 14
داستانهای کوتاه فارسی - قرن 14
بچه که بودم، مادربزرگ میگفت حاضر است همة جواهراتش را بدهد تا یک وجب از خاک بهشت به نامش شود. او یک جعبه پر از جواهر داشت، اما گوشوارههای زمرد مادربزرگ، بدجوری دلم را برده بود. همیشه چشم من و خاله زرین به دنبال آن گوشوارهها بود. تا این که مادربزرگ از دنیا رفت و بعد از مراسم چهلم، سر تقسیم اموال او متوجه شدیم که گوشوارة زمرد نیست و همه به خاله زرین مشکوک شدند. از آن به بعد رفت و آمدهای ما با خاله به مجالس ختم و عروسی محدود میشد. اما امروز بعد از چهل سال، دریافتم که با پنهان کردن گوشوارهها، چهل سال ترس و نگرانی را با خودم جابهجا میکردم. مجموعة حاضر مشتمل بر چندین داستان کوتاه تحت این عناوین است: سکانس اول ـ برداشت آخر؛ یک وجب از خاک بهشت چقدر میارزد؟، من اینجا هستم؛ یادم تو را فراموش!؛ در بیداری کابوس میبینم.