داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
صدای شیون و زاری اختر خانم خانه را فرا گرفت. چند تا از خانمهای همسایه پشت در اتاق ایستاده بودند و به شدت در راه میکوفتند. او در خانه تنها بود. شوهرش، پرویز، چندی پیش در حین فروش مواد مخدر دستگیر شده بود و محکوم به زندان شده بود. حالا او مانده بود و بچه نه ماههای که در شکم داشت. به سختی خودش را جلوی در رساند. به محض اینکه در را باز کرد، چند تا از خانمهای همسایه داخل شدند. یکی از آنها به سمت شوهرش رفت تا ماشین را آماده کند و او را به بیمارستان منتقل کند. پس از چند ساعت، وقتی اختر چشمهایش را باز کرد، پرستار، بچه را در کنارش گذاشت.