داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
بی حرکت در مارپیچ پلهها ایستاده بود و از ترس میلرزید. میدانست کجاست. میدانست برای چه آمده است؛ ولی نمیتوانست آنچه چشمانش میبیند از آنچه در گوشه ذهنش تاریک و روشن میشود، تفکیک کند. بعد از سالها، اگر قرار بود یک بار از این راه پله بالا برود، فقط یک بار دیگر بر این سنگهای فرسوده پا بگذارد؛ آن یک بار، امشب بود. باید خود را به او میرساند بعد از اینکه این شب تاریک هردویشان را در خود گم کند.