داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
تمام بدنم درد می کنه. یاد دیشب میافتم خیلی گریه کردم. آخر هم به عکسها و فیلمها نگاه کردم و خوابم برد. البته قبلش ۱۰۰ درصد یک آرامبخش خوردم دیگه. خیلی وقته بدون آرامش و گریه خوابم نمی بره. دیگه تو خونه واسه هیچکس مهم نیستم. حتی بابایی که بهترین رفیقم محسوب میشد، بهم محل نمیده. سه تا بچه هستیم من و مانیسا و آریا. آن قدر صدای خنده هاشون قشنگ و رؤیایی هست که فکر کنم دیگه به کل من رو فراموش کردن. ولی من خوشی اون ها رو ببینم واسم کافی هست...