داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
پرنسا همین جور که با خودش حرف می زد، یک دفعه نگاهش به پنجره اتاق افتاد که چه حیاط زیبایی آن طرف پنجره است. با افسوس و آه، خاطره چند سال پیش را به یاد آورد و گفت: یادش بخیر! آن موقع که از حد معمول هم وزنم کم شده بود و خیلی لاغر شده بودم، مادرم هر روز برای من غذاهای رنگی و خوشمزه درست میکرد. آن موقع، من اصلاً میل به خوردن نداشتم و نمیتوانستم غذا بخورم؛ جوری که پوستم به استخوان چسبیده بود و استخوانهای ترقوه، انگار داشتند از پوست بیرون میزدند.