داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
یک ظهر جمعه در اردیبهشت سال سگ بود که اتفاق افتاد: "شاهکشی!". سه گلوله شلیک شد که یکی از آنها در قلب شاه پیر، "سلطان صاحبقران"، نشست و او را به زمین نشاند. اتابک ـ صدراعظم ـ ماجرا را به سرعت دیده بود: در ولولۀ رفتوآمد زوار، در تلالو هزاران هزار پاره آینههای سقف و دیوار، صدها نقش از دستی تکیده دیده شد، چالاک از چاک قبایی زنده بیرون آمد، با تپانچهای روسی که در پشت نامهای پنهان بود. ضارب، میرزا رضای کرمانی، دستفروش دورهگرد ترمه و شال کشمیری با صدایی رنجور اما پر از امید گفت: درخت ظلم را از ریشه برکندم، .... بریدم،... انداختم. نگاه شاه به وزیر اعظم مانده بود و با جان کندن بسیار به سوی مزار "جیران" میرفت. تصویر صدها شاه مفلوک و تیرخورده، در آینهکاریهای اطراف راهرو پیش میرفت. در کنار فرار ترمهپوش و سرخابی جیران به زانو درآمد، جانش به لب رسید، سنگین و خاموش افتاد و در کنار سنگ قبر جیران مرد.