داستانهای تخیلی داستانهای تربیتی داستانهای کودکان و نوجوانان
داستانهای تخیلی داستانهای تربیتی داستانهای کودکان و نوجوانان
در یک دشت، مورچهای تنها زندگی میکرد و دوستی نداشت. روزی او تصمیم گرفت برای خویش دوستی بیابد. او نخست میمون را دید و از او خواست تا با یکدیگر دوست باشند. میمون قبول کرد و مورچه دم او را گرفت تا با پریدن از شاخهای به شاخهی دیگر با او بازی کند. اما مورچه که سرش گیج رفته بود دانست که میمون دوست مناسبی برای او نیست. سپس او با یک قورباغه آشنا شد و برای شنا با او به داخل برکه رفت و در حالی که غرق میشد با فریاد کمک خواست. در این هنگام زرافهای او را نجات داد. و مورچه که از مهربانی زرافه به وجد آمده بود از او خواست تا با یکدیگر دوست شوند. سرانجام زرافه قبول کرد و آنها دوستان خوبی برای یکدیگر شدند.