داستانهای کوتاه فارسی - قرن 14 معلمان - ایران - خاطرات
داستانهای کوتاه فارسی - قرن 14 معلمان - ایران - خاطرات
داخل اتاق نشسته و به پرواز کبوترها چشم دوخته است. گندم را در ظرف شیشهای مسطحی پشت پنجره گذاشته بودم تا آنها بتوانند با نوک زدن گندمها را بردارند. اگر نمیریختم، بغ بغو میکردند تا مرا متوجه گرسنگی خود کنند. در عین حال چون این پنجرهها فاصله زیادی با زمین داشتند، باید تمام این مدت توجه میکردند که گربه از این بی حواسی آنها استفاده نکند و طعمه آن نشوند. گویا گربه میدانست که آنها مشغول نوک زدن به دانه گندم هستند و متوجه شده بود که با بالا رفتن از درخت و طی کردن فاصله زمین تا پنجره، میتواند کبوتری را که فقط به نوک زدن فکر میکند، شکار کند.