ترس - داستان گربهها - داستان
ترس - داستان گربهها - داستان
در یک شهر بزرگ، گربهای زندگی میکرد که اسمش «استنلی» بود. او از همه چیز میترسید از هواپیما، قطارها، آدمها، سروصدا، بادبادکها و...، برای همین دوستان او را ترسو صدا میکردند. یک شب که استنلی با دو تا از دوستانش بهنامهای «تابی» و «اسنويی» درحال قدمزدن بود یک موجود کوچولو و پشمالو از جلوی آنها دوید و رد شد و... .