داستانهای اجتماعی
داستانهای اجتماعی
حسنی، یک روز گرم تابستان به پیش پدرش رفت و گفت: پدرجان بیا تا با مادر به جنگل پشت دهکده برویم و تفریح کنیم. پدر هم پیشنهاد او را قبول کرد و به اتفاق یکدیگر به جنگل سرسبزی رفتند. وقتی که به جنگل رسیدند، پدر حسنی به او گفت که به دنبال هیزم برود تا بتوانند غذا آماده کنند. حسنی هم که تا به حال هیزم جمع نکرده بود به بالای درخت رفت و شروع به شکستن شاخهها کرد. پدر حسنی از این موضوع آگاه شد و به پیش او آمد و گفت: پسرم هیزم را از چوبهای خشکی که بر زمین افتاده، جمع میکنند. سپس آنها با یکدیگر شروع به جمع کردن چوبهای خشک کردند. پدر حسنی به حسنی گفت که در هر کاری ابتدا باید از درستی آن مطمئن شد و بعد آن را انجام داد. این کتاب برای مخاطبان گروه سنی «ب» به نگارش درآمده است.