داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
راوی در این داستان زنی است که خاطرات گذشته را با وقایع حال به هم میپیوندد. او معلم تاریخ است و روایتگر حال و روز زنانی که "زخمهای آنان را حس میکند و آن زخمها را هزار بار با قطرههای اشکش در نیمه شبهای خاموش شست و شو داده است ."راوی در عین حال نویسندهای است که در لابهلای داستان، غمها، شادیها، فرهنگ حاکم و مصائب زنان را به تصویر میکشد .با این ترتیب، حکایت زندگی او نیز، حکایت بسیاری از زنان دیگر است .در بخشی از داستان میخوانیم" :امشب مادر نیست هوا سرد است .باد میآید و دیگر، دختر جوان آن سالهای دور نیستم .زنی هستم، نشستهام پشت میز تحریر، مقابل پنجره و پشت پنجره، تاریکی است و باد، که زوزهاش را میشنوم .من، از آن بیزارم .. !نه میخواهم بمانم تهران، توی این همه شلوغی و نه دلم میخواهد بروم اراک ...دوباره مسیر مدرسه و قارقار کلاغها، جیک جیک گنجشگها، ...دوباره نگاه مدیر و معاون، ...دوباره شبهای جمعه و صف مردههای گردن کج، نشسته بر دیوار و باز، باز کرت و کرت قدمهای آقاجان و پولک سرخ سیگارش، بوی سیگار اشنو، باز، باز، باز، ...