داستانهای کوتاه فارسی - قرن 14
داستانهای کوتاه فارسی - قرن 14
«نيما»، پسر جواني است كه به خواسته مادرش قصد دارد با دخترخالهاش «فرناز» ازدواج كند؛ نيما علاقهاي به فرناز ندارد و سعي ميكند مسئله نامزدياش را با او به دلايل مختلف به تعويق بيندازد. تا اينكه يك روز دختري به نام «بهار» را ميبيند و دلباخته او ميشود. «پويا» دوست صميمي نيما با ديدن بهار او را ميشناسد و سعي ميكند نيما را از حقيقت زندگي بهار آگاه سازد اما ...