داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
در نیمههای شبی بارانی، مردی توسط افرادی مرموز، به باغی دوردست منتقل میشود. مردان رباینده، حتی کلمهای با وی سخن نمیگویند و حتی پس از رسیدن به مقصد، گویا او هرگز وجود نداشته، رهایش کرده و وارد ساختمان میشوند. مرد که از انتظار خسته شده، در باغ را گشوده میگریزد. او پس از مدتها متوجه میشود که جهان به بیابانی عظیم تبدیل شده که هیچ انسان، آبادانی، گیاه و جانوری در آن وجود ندارد. مرد روزها و روزها راه میپیماید و جز برهوت هیچ نمییابد. وی سرانجام، پس از مدتها به خواب رفته و در رویاهای خویش، خاطرات شیرین و ارزشمند دوران کودکی را یادآوری کرده با به خاطر آوردن آنها، نیرویی دوباره یافته و چون چشم میگشاید، متوجه میشود طبیعت اطرافش تغییر کرده و پاییز آغاز شده است. او که از این تحول و تغییر سخت در شگفت است، با دقت و حوصله شروع به نقاشی از پیرامونش میکند.