افسانهها و قصههای ایرانی - ادبیات کودکان و نوجوانان
افسانهها و قصههای ایرانی - ادبیات کودکان و نوجوانان
در این داستان، سرگذشت خیاطی مهربان و کفاشی حسود بازگو میشود که در گذشتههای دور در همسایگی هم مشغول کسب و کار بودند .از آنجا که خیاط مردی امین و مهربان بود مشتریان فراوانی داشت، اما کفاش به خاطر خوی تند و ناراستی، کسب و کارش بیرونق بود ;از همین روی، گمان میکرد خیاط جادوگر است و کسادی کار خود را ناشی از جادوی خیاط میپنداشت و همیشه در پی آن بود تا از خیاط انتقام ستاند .سرانجام روزی، در پی زلزلهای هولناک شهر آنان ویران شد و کفاش در پی نقشهای شیطانی خیاط را به امید درآمد بیشتر برای سفر به شهری دیگر ترغیب کرد ;سپس در میانه راه خیاط را از هر دو چشم نابینا ساخت و خود به تنهایی روانه شهر شد، اما....این داستان برای نوجوانان و جوانان به طبع رسیده است .