داستانهای کوتاه فارسی دری - قرن 14
داستانهای کوتاه فارسی دری - قرن 14
پیرمرد هر روز صبح به قبرستانی میآید، کبکش را میچرخاند، و با او گپ میزند. بعد میرود به قهوهخانه و چایش را نمیخورد، انتظار میکشد تا کبکش مستانه بخواند و او خوشحال چایش را بخورد و تا شب مینشیند. چایش یخ میشود، ولی کبکش نمیخواند و شب باز در دنیای کوچک و دودزدهاش، در سرای قدیمی گم میشود و تا صبح همانجا میماند. روز آخر پیرمرد قدم برمیدارد، مثل هر روز به قهوهخانه میرود شاید به این امید که کبکش مست شده باشد و آواز بخواند. صدای خواندن کبکی از دور میآید، ولی کبک پیرمرد در قفس آرام است، گویی هیچ صدایی نمیشود، گوشهای پیرمرد هم سنگین شده، او هم دیگر برای همیشه آرمیده است. کتاب «تو هیچ گپ نزن» نوشتة محمدحسین محمدی، اهل افغانستان است که به زبان افغانی نوشته شده و مشتمل بر داستانهایی به نامهای آوازش، کبک مست، پروانهها و چادرهای سفید، وطن، رانا، حلپی، هشت نفر بودیم ما که پای نداشتیم و مزة آفتاب است.