داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
«شاهرخ» از وقتی که به یاد داشت، عشق دخترداییاش را در دل پرورانده بود و در رویا و دنیای خود او را متعلق به خود میدانست. اما شراره هیچ علاقهای به او نداشت و به او بیاعتنایی میکرد و همین امر آتش عشق شاهرخ را بیشتر میکرد. سرانجام شاهرخ عشق خود را اظهار و از شراره خواستگاری میکند، اما جواب منفی میشنود. او برای فراموش کردن شراره به آلمان میرود. در این میان پدر و مادر شراره در پی تصادف از دنیا میروند و شاهرخ دوباره به تهران برمیگردد؛ در حالی که همچنان عاشق شراره است. «ایمان»، برادر دوست صمیمی شراره که چند سال است پنهانی دلباختة اوست، از او خواستگاری و شراره نیز ابراز علاقمندی میکند. شاهرخ با اطلاع از این موضوع، کاری میکند که سرنوشت شراره را تحت تاثیر قرار میدهد. داستان از زاویة دید اولشخص نگاشته شده است.