داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
لحظهها به سرعت میگذرند و ما آنقدر در دنیای خیالی خود هستیم که نمیفهمیم با چه شتاب و عجله از کوچههای کودکی به کوچه باغهای جوانی رسیدیم! در این کوچه باغ زیبا از هر سو شاخهای تازه، زیبا و جوان سر بر آورده و میخواهند ما را جذب عطر و رنگ خود کنند گاهی چنان مجذوب یک شاخه فریبا و دلربا میشویم که از رفتن باز میمانیم. تاریکی و سکوت هولناکی فضای زندان را فرا گرفته بود. از ترس قلبش تند تند میزد، با خودش فکر میکرد آیا این عشق واقعاً ارزش داشت که فردا قرار است به خاطرش اعدام شود؟ فقط خدا میتوانست کمک کند، چون فقط او میدانست به خاطر کاری که نکرده است متهم شده!