داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
با رفتن او نگاهی به لیست کردم. تازه فهمیدم این بدبختها چرا حاضر نیستند که سرشان را بلند کنند. به میز حدیث که نگاه کردم، او را هم مشغول دیدم. سعی کردم کارم را شروع کنم گر چه یک در میان به خودم دری وری میگفتم که چرا همان موقع که پدر برایمان حکم کرده بود در خانه عربی صحبت کنیم، با او مخالفت نکردم. گر چه تا آن روز دانستن این زبان کاملاً به من کمک کرده بود، ولی امروز بد جوری برام کار دیده بود. همان روز عصر که کم کم میزها خالی شد و نوشتهها بر روی میز منشی جمع میشد از قیافه من و حدیث کاملاً مشخص بود که از آمدن به آن بخش کاملاً خشنودیم ولی دیگه نایی برای زندگی نداریم.