داستانهای تخیلی هنرهای رزمی - داستان
داستانهای تخیلی هنرهای رزمی - داستان
در يك محله، مربي ورزش رزمي پايگاه بسيج مسجد، جواني آگاه به نام «حاج آقا محسن» است. غروب يكي از روزها كه حاج آقا با دوچرخه به سوي مسجد ميرود صداي ناله ضعيفي را ميشنود. او دوچرخهاش را نگه ميدارد و جوجه كوچولويي را كه زخمي شده بر ميدارد تا به آن كمك كند؛ اسم جوجه كوچولو «كاكلي» است كه ماري قوي به خانه آنها حمله كرده و خانواده او را كشته است و...