افسانههای عامه
افسانههای عامه
در روزگاران قدیم در بازار وکیل شیراز مردی بود که شیره میفروخت. او یک طوطی سخنگو داشت که باعث رونق مغازهاش شده بود. یک روز که مرد برای کاری از مغازه بیرون رفته بود طوطی برای تمیز کردن مغازه شیشة روغنی را بلند کرد که آن را جابجا کند، اما شیشه از منقارش افتاد و شکست. مرد که از راه رسید پایش سر خورد و به زمین افتاد و از دست طوطی عصبانی شد و محکم به سرش کوبید. کاکل طوطی نیز ریخت و او کچل شد و دیگر سخن نگفت، از آن پس مشتریان مغازه روزبهروز کمتر میشدند. صاحب طوطی بسیار تلاش نمود تا طوطی مثل روزهای قبل شود اما فایدهای نداشت. تا این که روزی مردی ترکمن که سرش بیمو و کچل بود به مغازه مرد رفت و وقتی کلاهش را برداشت طوطی به تصور این که مرد هم حتما شیشه روغنی ریخته است که کجل شده است، لب به سخن گشود. پس همگی با هم خندیدند و از آن به بعد طوطی دیگر ناراحت نبود. این داستان اقتباسی است از یکی از حکایتهای «مثنوی» که با ابیاتی از آن و معانی واژگان دشوار در پاورقیها همراه است.