داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
همه چیز عجیب بود، خانه کاملاً خالی شده و انگار تا آن موقع، کسی تویش نبوده و سالهاست که خالی است. خدایا! من خواب بودم؟ به همه چیز شک کردم، چرا در را قفل کرد؟ مگر من چه خطری داشتم. چه چیزی در انتظارم بود؟ آن روز تا شب از کسی خبری نشد. شب بود که دخترک در را باز کرد. با دیدن شیوا و مرد قوی هیکل در آستانه در از جا پریدم. چرا چهره شیوا آنقدر فرق کرده بود؟ اصلاً شبیه شیوای من نبود و تنفر از چهرهاش میبارید. با دیدن آن مرد، مطمئن شدم که اتفاقات خوبی در انتظار من نیست...