داستانهای فرانسه - قرن 20م.
داستانهای فرانسه - قرن 20م.
از خواب که بیدار میشوم دهانم باز است. دندانهایم چرب و چیلی اند؛ بهتر است که شبها مسواک بزنم، ولی هیچ وقت حالت این کار را نداشتهام. چشمانم قی بستهاند. دیگر درد نمیکنند. موهای خشک روی پیشانیام را باز میکنم و موهایم را میکشم عقب. کار بیخودی است؛ مثل ورقهای یک کتاب نو راست شده و دوباره میافتند روی چشمانم. سقف پر از لکه شده؛ سقف اتاق هم همان پشت بام است. بعضی جاها زیر کاغذ دیواری طبله کرده. اسباب و اثاثم شبیه خرت و پرتهای سمساری است که در پیادهرو ولو شدهاند. لوله بخاری کوچک شبیه زانویی شده که با کهنه پارچهای باند پیچی شده. بالای پنجره سایه بانی آویزان شده که دیگر به درد لای جرز هم نمیخورد.