داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
این داستان بلند درباره نوجوانی به نام "حمید" است که پدربزرگش را بسیار دوست دارد. پدربزرگ حمید بعد از مرگ مادربزرگش در منزل پدر حمید زندگی میکند. حمید روزها را در کنار پدربزرگش میگذراند و بسیار خوشحال است تا این که روزی پدربزرگ "احمد" ـ دوست حمید ـ میمیرد. از آن پس حمید شبها کابوس میبیند که پدربزرگش مرده است و این ترس، روزها نیز او را آرام نمیگذارد. اما پس از گذشت مدتی، پدربزرگ خود به حمید میگوید که دعا کن تا قبل از این که زمینگیر شوم، بمیرم. حمید که پی به واقعیت زندگی میبرد مرگ پدربزرگ را میپذیرد اما وجودش را همیشه در کنار خود احساس میکند.