داستانهای حیوانات ضربالمثلهای ایرانی
داستانهای حیوانات ضربالمثلهای ایرانی
روزی آقا گوسفنده و خانم گوسفنده و بز چلاقه در صحرا میچریدند که از دور صدایی شنیدند. صدا، صدای ساز و دهل برای بردن عروس بود. ده بیست نفری هم دور و بر عروس خانم روی اسب نشسته بودند و میزدند و میرقصیدند. آقا گوسفنده که از دیدن عروسی قند توی دلش آب شده بود، از جا پرید و خطاب به خانم گوسفنده گفت: بیا برویم جلوتر تا هم خوب تماشا کنیم و هم با آنها بزنیم و برقصیم. اما خانم گوسفنده به جای شادی، یک مرتبه زانوی غم به بغل گرفت و اشک ریخت. آقا گوسفنده علت را جویا شد و خانم گوسفنده در جواب از این که چرا همسرش برای او مراسم عروسی نگرفته و حتی زنگولهای هم برای او نخریده بود، اظهار نارضایتی کرد. آقا گوسفنده هم برای این که همسرش را بیشتر از این ناراحت نکند، از رفتن به مراسم عروسی سرباز زد. این مجموعه حاوی دو داستان کوتاه برای کودکان گروه سنی «ب» است و عنوانهای آنها عبارت است از: حالا کی زنگوله را گردن عروس خانم بیندازد؟؛ و آقا گوسفنده چتر نمیشود.