داستانهای روسی - قرن 19م.
داستانهای روسی - قرن 19م.
«داستان ملالانگیز» روایت خودنوشت فصلهای آخر زندگی پروفسوری پا به سن گذاشته و مشهور به نام «نیکلای استپانویچ» است؛ شخصیتی سرشناس، صاحب نشانها و مدالهای متعدّد روسی و خارجی، کسی که نامش «تصویری مجسّم میکند از آدمی مشهور، بسیار با استعداد و بیشک مفید». امّا هرچه داستان پیش میرود، این تصویر جذّاب رنگ میبازد و بین این نام و صاحبش فاصله میافتد. وسواس همیشگی مواجهه با مرگ، ترس از ناتوانی در ادامة کار تدریس، دغدغههای مالی، دلزدگی از خانواده و روابط خانوادگی، اینهمه پردهای از ملال بر افکار نیکلای استپانویچ میکشند. او که تمام زندگیاش را مانند یک اثر هنری زیبا و خوشساخت میبیند، میخواهد پایانی بینقص، شایستة آن نام و آن زندگی برای خود رقم بزند. کاری که در سایهی سنگین ملال و کسالت، از پس انجامش برنمیآید.