داستانهای کوتاه فارسی - قرن 14
داستانهای کوتاه فارسی - قرن 14
((چشم آبی)) داستانی استعاری و نمادین درباره ((یک جفت چشم آبی)) است که به تعبیر نویسنده با ظاهری فریبنده و زیبا به بهانه گسترش تمدن ظاهر میشود . او مغز و قلب را در چنگال خود اسیر میکند و برخی اعضای دیگر، به ویژه اعضای بیرونی مثل زبان و حلق و لب و مژگان و دهان را در راه مقاصد خود به خدمت میگیرد .چشم آبی، گوش را که نتوانسته بود به خدمت بگیرد مسدود میکند و تلاش مینماید تا اعضای درونی دیگر را نیز تابع خود سازد .اما بینی و اکسیژن و خون از سلطهجویی و فریبندگی حرفهای چشم آبی مطلع میشوند و سایر اعضای داخلی بدن را به اتحاد با خود فرا میخوانند آنان به راهنمایی بادی که از سرزمینی دور و از طریق بینی وارد میشود درمییابند که راه مبارزه با چشم آبی آزاد کردن عقل از چنگ اوست .بنابراین، اعضای داخلی به رهبری عقل پس از مبارزهای سخت و پشت سرگذاشتن حوادث بسیار به سلطه چشم آبی پایان میدهند و ((سیاه چشم)) را در راس امور به جای او برمیگزینند .