داستانهای تربیتی داستانهای حیوانات
داستانهای تربیتی داستانهای حیوانات
شیر، بسیار مغرور بود و مرتب از حیوانات جنگل ایراد میگرفت؛ از گوش دراز خرگوش تا لاک لاکپشت، و مرتب میپرسید که آنها به چه کار میآیند. تا این که روزی داخل گودال شکارچیان افتاد. حیوانات با وجود غرور بیجای شیر قبل از رسیدن شکارچیان او را نجات دادند، اما شیر بازهم دست از غرورش برنداشت. او گمان میکرد که خداوند تمام حیوانات را برای خدمت به او، که سلطان جنگل است، آفریده است. تا این که سرانجام زمانی به اشتباهش پی برد که دیگر خیلی دیر شده بود. این داستان برای گروه سنی «ب» و «ج» به چاپ رسیده است.