افسانههای عامه
افسانههای عامه
در گذشتههای دور، فرمانروای کوتولهای زندگی میکرد که خندیدن بلد نبود. اما خود او خیلی خندهدار بود. مردم با دیدن او بیاختیار خندهشان میگرفت. فرمانروا که فکر میکرد خندهی مردم از نادانی و بیخیالی است، ناراحت میشد و غصه میخورد، اما هیچ راهی به نظرش نمیرسید تا به مردم کمک کند. روزی چوپانی در پی بزغالهاش بیاجازه به قصر آمد و با دیدن فرمانروا شروع به خندیدن کرد. فرمانروا عصبانی شد و دستور داد او را در سیاهچال زندانی کنند. او به فرماندهی سربازانش نیز امر کرد تا جلوی خندهی بیدلیل مردم را بگیرد. سالها گذشت و مردم آن سرزمین خندیدن را فراموش کردند تا این که روزی گروهی بازیگر به آن سرزمین آمدند. دلقکی که میان آنها بود سرانجام توانست مردم را بخنداند. فرمانروا که مشغول دیدن نمایش بود با عصبانیت به قصر رفت. کمکم شب از راه رسید و مردم به خانههاشان برگشتند. اما هنوز مرد بلندقدی وسط میدان شهر ایستاده بود و با صدای بلند میخندید. او، همان چوپانی بود که در جوانی به دنبال بزغالهاش بدون اجازه به قصر وارد شده بود.