داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
امروز، وقتی پنجره رو باز کردم احساس کردم، هوا از کل وجودم رد میشد. دنیا رو با تمام وجودم احساس میکردم. سرشار از حسی بودم که مدام درونم را به بیرون میکشید. صدای قشنگ پرندهها، بوی گلها، به من یک زندگی متفاوتی را هدیه میداد. یک روز قشنگ بهاری همه جا بوی گل میداد که مادرم یهو در را باز کرد و گفت: تولدت مبارک... آره اون روز تولدم بود.