داستانهای کوتاه فارسی - قرن 14
داستانهای کوتاه فارسی - قرن 14
در «اعتراف» ساواکیها پسری با نام «مجید» را به جرم خرابکاری دستگیر کرده و به زندان میبرند. در بازجویی، مامور ساواک او را تشویق میکند تا اعتراف کند. مجید میخواهد سخن بگوید، اما بنا به دلایلی فقط میتواند بگوید: به. این کار او چند بار تکرار میشود. مامور که به شدت عصبانی شده، اتاق بازجویی را ترک میکند و به همکارش میگوید که فکر میکند مجید، هیچچیز نمیداند و به هنگام دستگیری صرفا به دلیل این که در آن محل حضور داشته دستگیر شده و جرمی ندارد. پس از این گفتوگو مامور ساواک به سراغ مجید رفته و شروع به بازجویی میکند. این بار مامور ساواک سعی میکند با لبخوانی متوجه شود که مجید چه میگوید. پس از مدتی وی از اتاق خارج میشود و میگوید که مجید آزاد است. همکار مامور با حالتی تعجبآمیز میپرسد: چه شد، آیا اعتراف کرد؟ همکارش با حالتی تمسخرآمیز میگوید: آری گفت: به جان اعلیحضرت، غلط کردم. مجموعة حاضر شامل هشت داستان کوتاه تحت این عناوین است: حلوا؛ کفشهای خاکستری؛ همسفر؛ کمال رضایت؛ کلید؛ فرار؛ یاران پنجشنبه؛ و اعتراف.