داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
مکتبخانة «شیخ اسحاق»، در روستای خیرآباد بود. او تصمیم داشت دو شاگرد خود «کمال» و «جمال» را که از همه لحاظ از آنها راضی بود، برای تحصیل به مدرسة شوش یا ری بفرستد. پنج شاگرد دیگر شیخ، که افراد بازیگوش و مردمآزاری بودند، به این کار او اعتراض کردند و تقاضا داشتند آنها نیز مانند کمال و جمال راهی شوند. «اصلان»، گدای روستا بود که هر روز شر این پنج شاگرد به طریقی نصیبش میشد. شیخ با آنها شرط کرد که اگر بتوانند اصلان و بقیة مردمی را که باعث آزارشان شده بودند از خود راضی کنند، آنها نیز با کمال و جمال همراه میشوند. راضی کردن مردم و اصلان درسهایی را به آن پنج شاگرد داد. در کتاب حاضر، داستان مذکور در قالب نظم و نثر با اهدافی از این دست به نگارش درآمده است: داشتن نظم و انضباط در کسب علم و امور زندگی، تبعیت از استاد و فرمانبرداری از او، مشخص شدن شایسته و ناشایسته در آزمایش و امتحان، و پای گذاشتن روی هواهای نفسانی در راه رسیدن به کمال.