داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
در روزگاران بسيار قديم در يک روستاي کوچک در لرستان خانوادهاي شاد و خوشحال زندگي ميکردند. پدر و مادر و هشت دختر زيباي آنها با هم زندگي خوبي داشتند. پدر يک تاجر بود. از بد حادثه يک روز مادر دچار بيماري سختي ميشود فوت ميکند. دخترها کارهاي خانه را بين خودشان تقسيم ميکنند. يک روز پدر از دخترها ميخواهد چيزي انتخاب کنند تا برايشان بخرد. «نمکي» کوچکترين دختر خانواده گردنبند زمردنشان را انتخاب ميکند. پدر گردنبند را در جواهرفروشي پيدا نميکند و در راه بازگشت ديوي را ميبيند که گردنبند در دستان اوست و... .