داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
اتوبوس وارد بزرگراه میشود، سرعت میگیرد، باد سردی از لباسهای نمدار زهرا میگذرد و به تنش میپیچد، به پنجرههای اتوبوس نگاه میکند. ظاهراً تمام پنجرههای اتوبوس بسته هستند؛ ولی سوز سرما معلوم نیست از کجا میآید؛ زهرا خودش را آرامآرام به وسط زنهایی که ایستادهاند میکشد تا کمی گرم شود. باران شدت میگیرد. برف پاکن های اتوبوس شروع به پاک کردن آب باران از روی شیشهها میکنند. بیرون دیده نمیشود. همان موقع صدای چند زن بلند میشود.